چنددروغ قشنگ
در آغازهیچ نبود
فقط کلمه بود
وآن کلمه خدا بود
این وبلاگ گام کوچکی است جهت شناساند ن شاعری بزرگ اما ناشناس
که این ناشناس ماندن خودخواسته بوده است بدون شک

بهروز اسماعیل زاده
متولد ماکو
فارغ التحصیل زبان و ادبیات فارسی
۲۶ ساله
وی بیش از نه سال است که وارد دنیای پر شور شعر شده است
هر چند او شاعر؛ متولد شده است
امروز پس از آزمودن شعر کلاسیک
چند سالی است که سپید می گوید
این وبلاگ با اصرار
دبیر انجمن نویسندگان ماکو
ایجاد شده است
تا فارسی زبانان دنیا
دوباره شعر را زندگی کنند
همچنین کتاب چند دروغ قشنگ از این شاعر منتشر شده است .
اخبار مربوط به این کتاب را اینجا میتوانید بخوانید.
«... و خداوندشاعر را آفرید»

مریم علی اکبری
به جرات می توانم بگویم مدت ها بود شعر نخوانده بودم. و با چند دروغ قشنگ به اندازه ی تمام شعرهایی که نخوانده بودم از شعر لبریز شدم
و چه می توان نامید این همه احساس را و قلم کم می آورد در برابر این همه صداقت.در زمانه ای که شاعر زیاد داریم و شعر کم
.می توان با تمام وجود به این چند دروغ قشنگ چنگ زد و در آنها حقیقت شعر را یافت.شعرهای سپیدی که در عین بی وزنی عظمتی دارند به وسعت زندگی
در این مجموعه از پیچیدگی هایی که امروز گریبان شعر را گرفته و دارد آن را به زوال می کشاند خبری نیست که به قول شاعر این شعرها
(( شعر باید ساده باشد)) و این سادگی زیباست.من همیشه گفته ام ساده شعر گفتن ساده نیست.چرا که سادگی شعر عمق دارد.حتی آثار شاعران مطرح امروز را
که بخوانیم کمتر می شود نخستین مجموعه ی شعر یک شاعر تا این حد یک دست و اغراق نکرده ام اگر بگویم بی نقص باشد.شعر هایی بی نام که خواننده احساس می کند بهم ارتباط دارند
و به نظر من مرامنامه ی شاعر اند.مرامنامه ای که این گونه آغاز می شود:
آقا
خانم
من زندگی نمی کنم که بمیرم
من تکه تکه می میرم تا ذره ذره زندگی کنم
آری انسان.در تکاپوی هرروزه و همیشه ی زندگی هزاران بار می میرد و می شکند .مگر می توان به این شکستن ها جز زندگی نام دیگری داد؟
هر چه جلوتر می رویم و در شعر های دیگر این مجموعه بیشتر با دنیای شاعر آشنا می شویم و قدم می زنیم با بهروز اسماعیل زاده در کوچه پس کوچه های شعرش
اویی که آب را خوب می فهمد خاک را خوب می فهمد و در خواب هم عاشق می شود و شعر می گوید .شعر اسماعیل زاده هویت دارد و شیبه هیچ شعری نیست.
بلکه یکسره شبیه خودش است.شیبه عکس شعری که روی فرش زمین جا مانده. و من غبطه می خورم به شاعری که که تمام لحظات زندگی اش بوی شعر می دهد
و هیچ گاه نخواسته دیده شود.در زمانه ای که اینترنت وسیله ای شده برای یک عده آدمی که دوست دارند شعر را نردبان کنند و بالا بروند
هیاهو را بیندازند و موجودیت حقیرشان را مخابره کنند با آن به کاربران این دهکده ی جهانی ملالی نیست.بگذار این جماعت چند صباحی طوفان شوند.طوفانی که دیری نمی پاید و از آن جز غباری نخواهد ماند
امیدوارم چند دروغ قشنگ دریچه ای باشد برای معرفی شاعری که یقین دارم ماندگار خواهد شد و چه آرزویی بهتر از آنچه خود در آخرین شعر این مجموعه می گوید:
می خواهم خودم را تثبیت کنم
مثل برگ های به ابدیت پیوسته
در حضور سایه های کال
و ترسیم کنم
نقش فردا را
روی یک جفت چشم خاکستری.

نخستین مجموعه ی شعر بهروز اسماعیل زاده با نام چند دروغ قشنگ به بازار آمد.
جهت کسب اطلاعات بیشتر این جا کلیک کنید .

آقا !
خانم!
من زندگی نمی کنم که بمیرم

من
تکه تکه می میرم
تا ذره ذره زندگی کنم

سرگشته تر از زمانه میگردد مرد
دلخسته و عاشقانه میگردد مرد
تا گفتن این جمله که عاشق شده است
دنبال کمی بهانه می گردد مرد

ببخشید آقا
برای شما چه فرقی دارد؟
زرد ؟
یا قرمز؟
آقا چیزی نگفت
آقا سرخ شد
آقا كبود شد
آقا مرد
آقا سال هاست كه مرده بود
آقا شاعر نبود
آقا دیوانه هم نبود
آقا فقط پاهایش را
از گلیم زندگی
به اندازه ی یک دوست داشتن دراز كرده بود

انعکاس صدا
سکوت / سکوت / سکوت
انعکاس صدا
لرزش / لرزش / لرزش
سکوت چشم و لرزش دست
انعکاس صدا
ترس / ترس / ترس
انعکاس صدا
عذاب / عذاب / عذاب
ترس بودن و عذاب نبودن
انعکاس صدا
مرد / مرد / مرد
و مرد ،
مست کرده بود - انگار –
درون نطفه ی شبی ،
که نو عروسی را به حجله می برد ،
تا
خورشیدی زاده شود - شاید –
پرومته نیستم که در بند تو با شم
من
خود ، خدایی دیگرم
که آزار می دهم

با یک خمیازه بیدارمی شوی
چشمت صبح آبسنیست
که از شب انتظار می کشیدی
با یک خمیازه دراز می کشی
چشمت شب سترونیست
که از صبح آرزو می کردی

دری باز می شود
دستی تکان می خورد
کسی می گذرد
کسی که چشم هایش
فحش نامه ی مچاله شده ایست
دستی می خشکد
دری بسته می شود
کسی می افتد
و چشم هایش
نعش ماه را به دوش می کشند

سینه ام تشنه ی خنجری است
که سایه اش
بر روی تمام دیوارهای جهان می لرزد
امشب از پلک های کسی
خون خواهد چکید

بلند شدم
دست در دست مادرم
و با یک صدای ناگهان
گریستم
یک مسیح بیاید و مرا غسل دهد
ـ و مسیح دیر کرد و مرا قابله غسل داد ـ
بلند شدم
دست در دست کلمات
و شهوت و زندگی را
مثل یک لیوان سر کشیدم
یک مسیح بیاید و مرا بو بکشد
- و مسیح دیر کرد و مرا سیاست بو کشید ـ
بلند شدم
دست در دست دار
و مرگم را ملاقات کردم
آرام و وحشتناک
یک مسیح بیاید و من جهنم را خلاص کند
ـ و مسیح دیر کرد و مرا طناب خلاص کرد ـ

ای ماهیان قرمز در تنگ لال آب
این جا چه میکنید در این قحط سال آب
با چشم های جن زده هی پرسه میزنید
دنبال چیستید شما در جدال آب
در حسرت رهایی تان چفت میشود
دروازه های سوخته ای در خلال آب
هفتاد نسل آه شما را سروده اند
با دستهای گم شده در انفعال آب
لب وا کنید آه شما شعله ور شود
سرخ - آب - یان منزوی سرد و کال آب
من نیز آه مثل شما تنگ شد دلم
هم بر زوال نقش خدا هم زوال آب
عریان کنید سردی اندیشه ی مرا
چون فلس های خویش رها در زلال آب

می آیی

نگاه می کنی
زنی چشم هایش را سرمه می کشد

بر می گردی
تمام سرمه
در
گلویت
گیر
می کند
می نشینی
فکر می کنی
و ضربان قلبت

به روی زندگی
خط ممتدی میکشد


تفاوت من و شما
در همین سکوت های ناگهانی است
عالیجناب!
شما زمستان را لمس کنید
بهار
پیشکش تان

راستش من همیشه هر چیز تازه ای می نویسم « بهروز اسماعیل زاده »اولین کسی است که برایش می خوانم حتا از پشت تلفن!!!
پارسال بود یک شب چیزی گفتم که نمی دانم شعر بود یا نه؟!
ولی هر چه بود مهم نیست چون زنگ زدم و برای بهروز خواندم :
انتظار
انتظار
انتظار
و خورشیدی که حس طلوعش مرده بود انگار!
مرد ایستاده بود آرام
و سخت می لرزید!
نه از سرما !
نه
نه ولی نه
مرد داشت کیف می کرد!
جاده را با نگاهش پی....چ می داد و
جلو می رفت
ناگهان
خورشید را دید
که
سواره می آمد و
چادری سیاه بر سر کرده بود!!!
خوب بود یا بد !کاری ندارم . ولی بعد از حدود ۲ ساعت تلفن زنگ زد !!!
بهروز بود !
این شعر را برایم خواند:
نمی دانی از کدام سمت خواهد آمد؟
دهانت مجموعه شعری می شود سپید
با واژه های نیمی زرد
نیمی سرخ
چشم هایت تمام شب / آسمان را آب می کشد
صبح/ خورشید دستپاچه طلوع می کند
- با چادری سیاه -
و تو / آسمان می شوی تا غروب کنی / در چشم هایی که شعله ورند
اندکی بعد
خورشید شعرهای سوخته به دوش می کشد
و بعد من نمی دانم چه بگویم!!!

شب
شبی بیات
شبی پس مانده از غرور شکسته ی دیروز
مه گرفته در هاله ای از تردید
خیس می شود
نگاه کسی را
که خورشید خام استفراغ می کند
دوباره
نگاه کسی/خیس می شود و
دروغ قشنگی می سراید
از خورشیدی / که خاک می خورد
و ...
گم می شود
در
هاله ای
از
تردید

باران نبود
وقاصد
پیغامی نیاورد
حتا
کوچه مرده ای را به دوش نمی کشید
و من دل شوره نداشتم
نمی دانم چگونه بگویم
فقط همین قدر می دانم
که در شبی
از همین شب های معمولی
نگاهی پلک چشمم را پراند
ومن
پر شدم از احساس اولین
نگاه پدر به مادرم .

« به مادرم گفتم »
برایتان اسپند دود کند
خانم!
شما ؛
ـ گوش شیطان کر ـ
عجیب بوی سیب می دهید
