تبلیغات
چنددروغ قشنگ


چنددروغ قشنگ


پنجشنبه 17 اسفند 1385

در آغازهیچ نبود

فقط کلمه بود

وآن کلمه خدا بود

 

 این وبلاگ گام کوچکی است جهت شناساند ن شاعری بزرگ اما ناشناس

که این ناشناس ماندن خودخواسته بوده است بدون شک

 

بهروز اسماعیل زاده

متولد ماکو 

فارغ التحصیل زبان و ادبیات فارسی

۲۶ ساله

 

 

 

وی بیش از نه سال است که وارد دنیای پر شور شعر شده است

هر چند او شاعر؛ متولد شده است

امروز پس از آزمودن شعر کلاسیک

چند سالی است که سپید می گوید

این وبلاگ با اصرار

مهدی جلیل زاده

دبیر انجمن نویسندگان ماکو

 ایجاد شده است

تا فارسی زبانان دنیا

دوباره شعر را زندگی کنند

 

همچنین کتاب چند دروغ قشنگ از این شاعر  منتشر شده است .

اخبار مربوط به این کتاب را اینجا میتوانید بخوانید.

 

 

 

                                «...  و خداوندشاعر را آفرید»




بروز رسانی و مدیریت وبلاگ : مهدی جلیل زاده

یادداشتی کوتاه بر چند دروغ قشنگ
پنجشنبه 17 اسفند 1385

مریم علی اکبری

به جرات می توانم بگویم مدت ها بود شعر نخوانده بودم. و با چند دروغ قشنگ به اندازه ی تمام شعرهایی که نخوانده بودم از شعر لبریز شدم

و چه می توان نامید این همه احساس را و قلم کم می آورد در برابر این همه صداقت.در زمانه ای که شاعر زیاد داریم و شعر کم

.می توان با تمام وجود به این چند دروغ قشنگ چنگ زد و در آنها حقیقت شعر را یافت.شعرهای سپیدی که در عین بی وزنی عظمتی دارند به وسعت زندگی

در این مجموعه از پیچیدگی هایی که امروز گریبان شعر را گرفته و دارد آن را به زوال می کشاند خبری نیست که به قول شاعر این شعرها

(( شعر باید ساده باشد)) و این سادگی زیباست.من همیشه گفته ام ساده شعر گفتن ساده نیست.چرا که سادگی شعر عمق دارد.حتی آثار شاعران مطرح امروز را

که بخوانیم کمتر می شود نخستین مجموعه ی شعر یک شاعر تا این حد یک دست و اغراق نکرده ام اگر بگویم بی نقص باشد.شعر هایی بی نام که خواننده احساس می کند بهم ارتباط دارند

و به نظر من مرامنامه ی شاعر اند.مرامنامه ای که این گونه آغاز می شود:

آقا

خانم

من زندگی نمی کنم که بمیرم

من تکه تکه می میرم تا ذره ذره زندگی کنم

 

آری انسان.در تکاپوی هرروزه و همیشه ی زندگی هزاران بار می میرد و می شکند .مگر می توان به این شکستن ها جز زندگی نام دیگری داد؟

هر چه جلوتر می رویم و در شعر های دیگر این مجموعه بیشتر با دنیای شاعر آشنا می شویم و قدم می زنیم با بهروز اسماعیل زاده در کوچه پس کوچه های شعرش

اویی که آب را خوب می فهمد خاک را خوب می فهمد و در خواب هم عاشق می شود و شعر می گوید .شعر اسماعیل زاده هویت دارد و شیبه هیچ شعری نیست.

بلکه یکسره شبیه خودش است.شیبه عکس شعری که روی فرش زمین جا مانده. و من غبطه می خورم به شاعری که که تمام لحظات زندگی اش بوی شعر می دهد

و هیچ گاه نخواسته دیده شود.در زمانه ای که اینترنت وسیله ای شده برای یک عده آدمی که دوست دارند شعر را نردبان کنند و بالا بروند

هیاهو را بیندازند و موجودیت حقیرشان را مخابره کنند با آن به کاربران این دهکده ی جهانی ملالی نیست.بگذار این جماعت چند صباحی طوفان شوند.طوفانی که دیری نمی پاید و از آن جز غباری نخواهد ماند

امیدوارم چند دروغ قشنگ دریچه ای باشد برای معرفی شاعری که یقین دارم ماندگار خواهد شد و چه آرزویی بهتر از آنچه خود در آخرین شعر این مجموعه می گوید:

می خواهم خودم را تثبیت کنم

مثل برگ های به ابدیت پیوسته

در حضور سایه های کال

و ترسیم کنم

نقش فردا را

روی یک جفت چشم خاکستری.





بروز رسانی و مدیریت وبلاگ : مهدی جلیل زاده

چند دروغ قشنگ به بازار آمد
جمعه 20 بهمن 1385

نخستین مجموعه ی شعر بهروز اسماعیل زاده با نام چند دروغ قشنگ به بازار آمد.

جهت کسب اطلاعات بیشتر این جا کلیک کنید .




بروز رسانی و مدیریت وبلاگ : مهدی جلیل زاده

جمعه 22 دی 1385

آقا !

خانم!

من زندگی نمی کنم که بمیرم

من

           تکه  تکه می میرم         

                 تا ذره ذره زندگی کنم              




بروز رسانی و مدیریت وبلاگ : مهدی جلیل زاده

جمعه 24 آذر 1385

سرگشته تر از زمانه میگردد مرد

دلخسته و عاشقانه میگردد مرد

تا گفتن این جمله که عاشق شده است

دنبال کمی بهانه می گردد مرد




بروز رسانی و مدیریت وبلاگ : مهدی جلیل زاده

شنبه 23 اردیبهشت 1385

ببخشید آقا

برای شما چه فرقی دارد؟

زرد ؟

یا قرمز؟

 

آقا چیزی نگفت

آقا سرخ شد

آقا كبود شد

آقا مرد

 

آقا سال هاست كه مرده بود

آقا شاعر نبود

آقا دیوانه هم نبود

 

آقا فقط پاهایش را

از گلیم زندگی

به اندازه ی یک دوست داشتن دراز كرده بود

 




بروز رسانی و مدیریت وبلاگ : مهدی جلیل زاده

شنبه 23 اردیبهشت 1385

انعکاس صدا

             

                سکوت / سکوت / سکوت

 

انعکاس صدا

 

               لرزش / لرزش / لرزش

 

              سکوت چشم و لرزش دست

 

 

انعکاس صدا

               

                ترس / ترس / ترس

 

انعکاس صدا

 

                عذاب  / عذاب / عذاب

 

               ترس بودن و عذاب نبودن

 

 

انعکاس صدا

 

               مرد  / مرد / مرد

 

 

و مرد ،

 مست کرده بود - انگار –

 

درون نطفه ی شبی ،

که نو عروسی را به حجله می برد ،

تا

  خورشیدی زاده شود  - شاید –

 

پرومته نیستم که در بند تو با شم

من

خود ، خدایی دیگرم

                      که آزار می دهم

 

 




بروز رسانی و مدیریت وبلاگ : مهدی جلیل زاده

شنبه 2 اردیبهشت 1385

با یک خمیازه بیدارمی شوی

چشمت صبح آبسنیست

که از شب انتظار می کشیدی

با یک خمیازه دراز می کشی

چشمت شب سترونیست

که از صبح آرزو می کردی




بروز رسانی و مدیریت وبلاگ : مهدی جلیل زاده

سه شنبه 22 فروردین 1385

دری باز می شود

دستی تکان می خورد

کسی می گذرد

کسی که چشم هایش

 فحش نامه ی مچاله شده ایست

دستی می خشکد

دری بسته می شود

کسی می افتد

و چشم هایش

نعش ماه را به دوش می کشند




بروز رسانی و مدیریت وبلاگ : مهدی جلیل زاده

دوشنبه 7 فروردین 1385

سینه ام تشنه ی خنجری است

که سایه اش

بر روی تمام دیوارهای جهان می لرزد

امشب از پلک های کسی

خون خواهد چکید

 




بروز رسانی و مدیریت وبلاگ : مهدی جلیل زاده

شنبه 5 فروردین 1385

بلند شدم

دست در دست مادرم

و با یک صدای ناگهان

                           گریستم

یک مسیح بیاید و مرا غسل دهد

ـ و مسیح دیر کرد و مرا قابله غسل داد ـ

بلند شدم

دست در دست کلمات

و شهوت و زندگی را

مثل یک لیوان سر کشیدم

یک مسیح بیاید و مرا بو بکشد

- و مسیح دیر کرد و مرا سیاست بو کشید ـ

بلند شدم

دست در دست دار

و مرگم را ملاقات کردم

آرام و وحشتناک

یک مسیح بیاید و من جهنم را خلاص کند

ـ و مسیح دیر کرد و مرا طناب خلاص کرد ـ




بروز رسانی و مدیریت وبلاگ : مهدی جلیل زاده

دوشنبه 29 اسفند 1384

ای ماهیان قرمز در تنگ لال آب

این جا چه میکنید در این قحط سال آب

با چشم های جن زده هی پرسه میزنید

دنبال چیستید شما در جدال آب

در حسرت رهایی تان چفت میشود

دروازه های سوخته ای در خلال آب

هفتاد نسل آه شما را سروده اند

با دستهای گم شده در انفعال آب

لب وا کنید آه شما شعله ور شود

سرخ - آب - یان  منزوی سرد و کال آب

من نیز آه مثل شما تنگ شد دلم

هم بر زوال نقش خدا هم زوال آب

عریان کنید سردی اندیشه ی مرا

چون فلس های خویش رها در زلال آب




بروز رسانی و مدیریت وبلاگ : مهدی جلیل زاده

سه شنبه 16 اسفند 1384

می آیی

نگاه می کنی

زنی چشم هایش را سرمه می کشد

بر می گردی

تمام سرمه

 

 در  

گلویت

 گیر

می کند

می نشینی

فکر می کنی

و ضربان قلبت

به روی زندگی

 

خط ممتدی میکشد




بروز رسانی و مدیریت وبلاگ : مهدی جلیل زاده

دوشنبه 1 اسفند 1384

تفاوت من و شما

در همین سکوت های ناگهانی است

عالیجناب!

شما زمستان را لمس کنید

 بهار

 پیشکش تان




بروز رسانی و مدیریت وبلاگ : مهدی جلیل زاده

یک خاطره و یک شعر!
یکشنبه 4 دی 1384

راستش من همیشه هر چیز تازه ای می نویسم « بهروز اسماعیل زاده »اولین کسی است که برایش می خوانم حتا از پشت تلفن!!!

پارسال بود یک شب چیزی گفتم که نمی دانم شعر بود یا نه؟!

ولی هر چه بود مهم نیست چون زنگ زدم و برای بهروز خواندم :

انتظار

انتظار

انتظار

و خورشیدی که حس طلوعش مرده بود انگار!

مرد ایستاده بود آرام

و سخت می لرزید!

نه از سرما !

نه

نه  ولی نه

مرد داشت کیف می کرد!

جاده را با نگاهش پی....چ می داد و

جلو می رفت

ناگهان

خورشید را دید

که

سواره می آمد و

چادری سیاه بر سر کرده بود!!!

  

خوب بود یا بد !کاری ندارم . ولی بعد از حدود ۲ ساعت تلفن زنگ زد !!!

بهروز بود !

این شعر را برایم خواند:

 نمی دانی از کدام سمت خواهد آمد؟

دهانت مجموعه شعری می شود سپید

با واژه های نیمی زرد

                             نیمی سرخ

چشم هایت تمام شب /  آسمان را آب می کشد

صبح/ خورشید دستپاچه طلوع می کند

                        - با چادری سیاه -

و تو  / آسمان می شوی تا غروب کنی /  در چشم هایی که شعله ورند

اندکی بعد

خورشید شعرهای سوخته به دوش می کشد

                              

                                                                                و بعد من نمی دانم چه بگویم!!!




بروز رسانی و مدیریت وبلاگ : مهدی جلیل زاده

شنبه 3 دی 1384

شب

شبی بیات

شبی پس مانده از غرور شکسته ی دیروز

مه گرفته در هاله ای از تردید

خیس می شود

نگاه کسی را

که خورشید خام استفراغ می کند

دوباره

نگاه کسی/خیس می شود و

دروغ قشنگی می سراید

از خورشیدی /  که خاک می خورد

و ...

گم می شود

در 

هاله ای

از

 تردید




بروز رسانی و مدیریت وبلاگ : مهدی جلیل زاده

سه شنبه 29 آذر 1384

باران نبود

وقاصد

       پیغامی نیاورد

حتا

کوچه مرده ای را به دوش نمی کشید

و من دل شوره نداشتم

نمی دانم چگونه بگویم

فقط همین قدر می دانم

که در شبی

  از همین شب های معمولی

نگاهی پلک چشمم را پراند

ومن

پر شدم از احساس اولین

                             نگاه پدر به مادرم .




بروز رسانی و مدیریت وبلاگ : مهدی جلیل زاده

سه شنبه 29 آذر 1384

« به مادرم گفتم »

برایتان اسپند دود کند

خانم!

شما ‌‌؛

ـ گوش شیطان کر ـ

عجیب بوی سیب می دهید




بروز رسانی و مدیریت وبلاگ : مهدی جلیل زاده
Desined By Mohamad + Alireza